
فکرش را بکن!
یک روز می آیی
و می بینی نه من هستم؛
نه این کلمات…
::
::
همه ما زخم هایی داریم
روی بازو یا ساق پا
زخم هایی قدیمی که داستان دارند
که می شود با آن ها ما را شناسایی کرد
زخم هایی بر پیشانی یا بر قلب هایمان
زخم هایی که برایشان حتی دنبال “مرهم” هم نمی گردیم
::
::
چند روزیست دست هایم را …
با چند کتاب و نوشته ،
سرگرم کرده ام اما …
گول نمی خورند…
هیچ چیز معجزه ی دست های تو نمی شود!
::
::
آیینه های اتاق به شوق در آغوش کشیدن تو قد کشیده اند،
حق دارند !
که تصویر من ِ بی تو را هر بار پیرتر از پیش به رُخم می کشند…!

ادامه مطلب |